۱۳۸۵ آبان ۱۲, جمعه

از عموهايت

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه

به خاطر ساية بام كوچكش

به خاطر ترانه ئي

كوچك تر از دست هاي تو

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا

به خاطر يك برگ

به خاطر يك قطره

روشن تر از چشم هاي تو

نه به خاطر ديوارها به خاطر يك چپر

نه به خاطر همه انسان ها به خاطر نوزاد دشمنش شايد

نه به خاطر دنيا به خاطر خانة تو

به خاطر يقين كوچكت





كه انسان دنيائي است

به خاطر آرزوي يك لحظة من كه پيش تو باشم

به خاطر دست هاي كوچكت در دست هاي بزرگ من

و لب هاي بزرگ من

بر گونه هاي بي گناه تو

به خاطر پرستوئي در باد، هنگامي كه تو هلهله مي كني

به خاطر شبنمي بر برگ، هنگامي كه تو خفته اي

به خاطر يك لبخند

هنگامي كه مرا در كنار خود ببيني

به خاطر يك سرود

به خاطر يك قصه در سردترين شب ها تاريك ترين شب ها

به خاطر عروسك هاي تو، نه به خاطر انسان هاي بزرگ







به خاطر سنگفرشي كه مرا به تو مي رساند، نه به خاطر شاهراه هاي

دوردست

به خاطر ناودان، هنگامي كه مي بارد

به خاطر كندوها و زنبورهاي كوچك

به خاطر نجار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام

به خاطر تو

به خاطر هر چيز كوچك هر چيز پاك بر خاك افتادند

به ياد آر

عموهايت را مي گويم

از مرتضا سخن مي گويم.

شاملو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر